غرور (برگرفته از کتاب مقامات العلیه)
غرورمنشاء اكثر فساد و آفات و شرور است و مراد فريفته شدن بشبهه و خدعه شيطان است در ايمن شدن از عذاب حقتعالى و مطمئن شدن به امرى كه موافق هوا و ملايم طبع باشد چون بيشتر مردم بخود گمان نيك دارند و اعمال و افعال خود را درست پندارند و حال آنكه در آن گمان خطا كرده اند پس ايشان مغرورند مثل كسانى كه مال مردم را گرفته و بمصرف خيرات و مبرات ميرسانند و آنها را عمل نيك خود پندارند؛
غافل از اينكه اين غرور و غفلت است كه منبع هر گونه آفت و شقاوت است ، و وارد شده كه : ((خوشا خواب زيركان و افطار كردن ايشان .))
و بدان كه اهل غرور و غفلت بسيار و طوايف مغرورين بيشمارند و تعداد آنها بطريق اجمال از اين قرار است : اول طايفه كفار و صاحبان مذاهب فاسده كه مغرورند به شبهات واهيه ، دوم طايفه فرورفتگان بشهوات دنيويه از اهل فسق و معاصى و مانند كسانى كه غرور ايشان به آن است كه لذات دنيويه را يقينى و لذات اخرويه را احتمالى دانند. و به اين سبب يقينى را بر احتمالى مقدم دارند، و مانند كسانى كه شيطان ايشان را به خدا مغرور كرده كه دنيا فى الجمله به ايشان روى آورده پس نعمت هاى خدا را ملاحظه نمايند، و فقرا و مساكين مؤ منان را نيز در نظر آرند، پس خيال كنند كه خدا را با آنها لطف و مرحمتى است كه با فقرا نيست ، و آخرت را نيز به دنيا قياس كنند پس باد نخوت و عجب و غرور در كله آنها ظهور كند مشتغل شوند به مال و نعمت و متفنن بجاه و ثروت سخن نگويند الا بسفاهت ، و نظر نكنند الا بكراهت ، علماء را بگدائى منسوب كنند، و فقراء را به بى سر و پائى معيوب گردانند و بعلت مالى كه دارند و بعزت جاهى كه پندارند برتر از همه نشينند، و خود را بهتر از همه ببينند، بيخبر از قول حكماء كه گفته اند هر كه به طاعت از ديگران كم است ، و به نعمت بيش به صورت توانگر است ، و بمعنى درويش ، و چه خوش آمد مرا در اين مقام كلام شيخ سعدى : ((توانگر فاسق كلوخ زراندود است ، و درويش صالح شاهد خاك آلوده ، اين دلق موسى است مرقع ، و آن ريش فرعون است مرصع .))
و مانند كسانى كه شيطان آنها را فريب داده به آنكه خدا ارحم الراحمين است ، و گناهان در جنب رحمت او قدرى ندارد و نااميدى مذموم ، پس انواع معاصى را مرتكب شوند و اين را رجاء دانند و مانند قومى كه معاصى كثيره خود را فراموش نموده و يك طاعتى كه از آنها بعمل آمده چون حج يا زيارت يا بناى مسجد و رباط و نحو اينها، آنها را هميشه در مد نظر دارند و بواسطه آن منت بر خدا مى گذارند و خود را آمرزيده مطلق دانند، سوم مغرورين طايفه اهل علمند كه سبب غرور آنها، يا دانستن علم صرف و نحو يا منطق يا معانى يا اصول يا دارا بودن قوه عبارت فهمى يا تكميل نمودن آداب مناظره و ايراد و شكوك و شبهات يا كامل كردن فن عبادات و معاملات و امثال اينها، و از اين طايفه هستند جمعى كه نفسهاى ايشان باخلاق ناپسند آكنده و لكن غرور و غفلت ايشان را بجائى رسانده كه گمان ميكنند كه شاءن ايشان بالاتر از آن است كه صفت بدى در آنها باشد و اخلاق رذيله را در عوام الناس منحصر ميدانند و تكبر را اظهار شرف علم و طعن و غيبت اقران را غضب در دين و بغض فى الله و رياء را بجهت هدايت مردم در اقتداء گمان نمايند و بالجمله اصناف مغرورين از اين طايفه بسيار است .()
چهارم : مغرورين از طايفه واعظانند و اهل غرور ايشان بسيار است ، گروهى از احوال نفس و صفات آن از خوف و رجاء و توكل و رضا و غير اينها سخن گويند و چنان پندارند كه به گفتن اينها خود نيز متصفند، و حال آنكه در اين صفات از پايه ادناى عامى ترقى ننموده اند، گروهى ديگر خود را مشغول قصه خوانى و نقالى ساخته و در كلمات خود سجع و قافيه به هم انداخته سعى در تحصيل قصه هاى غريبه و احاديث عجيبه مينمايند و طالب آنند كه مستمعان صدا را به گريه بلند كنند، و صورت را بخراشند و از شنيدن كلمات او اظهار شوقيه نمايند، و از انواع اين امور لذت مى برند و بسا باشد كه قصه هاى دروغ جعل نمايند از براى رقت عوام و شوق و ميل ايشان . حافظ:
پنجم مغرورين از اهل عبادتند بعضى در ازاله نجاست وسواس بر ايشان غالب شده و احتمالات بعيده كه موجب نجاست شود فرض كنند و چون پاى شكم بميان آمد بهر وصفى كه باشد آنرا حلال ميسازند، و بسا باشد حرام محض بمحلهاى بعيده حلال نمايند و بعضى در وضوء و گروهى در امر نيت و ديگرى در دقائق قرائت و اخراج حروف وسواس نمايند، و گاهى وضوء و عبادت خود را بسبب كثرت مبالغه در وسواس فاسد نمايند، و گروهى ديگر از اهل عبادت به حج و زيارت خود فريفته شوند و برخى ديگر ببعضى از اعمال صالحه چون قرائت قرآن و نماز شب و غسل جمعه و كثرت ذكر يا خواندن ادعيه و تعقيبات مغرور شوند.
ششم طايفه اهل تصوفند و مغرورين ايشان از هر طايفه بيشتر است جمعى قلندرانند كه صاحبان بوق و شاخند و به آنها مغرورند و آنها ارذل ناس و اذل مردمند. و گروهى ديگر خود را به هياءت صوفيان ساخته ، لباس پشمينه در بر كرده و بعضى از كردارهاى ايشان را بر خود بسته سر به گريبان كشند و صداى خود را نازك كنند و نفسهاى بزرگ سر دهند. گاهى سرى مى جنبانند و زمانى دست بر دست ميزنند و آهى ميكشند و بسا باشد از اين تجاوز نموده به رقص مى آيند. و شهيق و نهيق () مى كشند و ذكرها اختراع مى نمايند و غير اينها از حركات قبيحه ديگر مرتكب ميشوند تا بندگان خدا را صيد كنند، و گاه باشد كه كلامى از توحيد حقتعالى يا شعرى كه متضمن عشق و محبت باشد بشنوند خود را بزمين اندازند و كف بر لب آورند و معذالك ايشان را از حقيقت توحيد و سر محبت مطلقا اطلاعى نيست .
و چنان پندارند كه به اين حركات تارك دنيا و درويش مى شوند.
و گروهى ديگر دست از شريعت مقدسه برداشته و اساس دين و ملت را نابود انگاشته و احكام خدا را پشت پا زده و مباحى مذهب گشته اند نه حلال ميدانند نه حرام از هيچ مالى اجتناب نميكنند، گاهى مى گويند كه خدا از عبادت مالى بى نياز است چرا خود را به عبث رنجه داريم ، و زمانى گويند خانه دل را بايد عمارت كرد اعمال ظاهريه را چه اعتبار و در انواع معاصى فرو روند و ميگويند نفس ما به مرتبه اى رسيده است كه امثال اين اعمال ما را از راه خدا باز نمى دارد و ضعفاء نفوس محتاج به عبادت و طاعتند. و اين گمراهان مرتبه خود را از پيغمبران و اوصيا بالاتر مى دانند.
و بعضى ديگر كسانى هستند كه ادعاى معرفت و يقين و دعوى مشاهده جمال معبود و وصول به مرتبه شهود مى كنند. شطح و طامات چند ساخته و ترهاتى به هم پرداخته و فقهاء و محدثين ورثه احكام حضرت سيد المرسلين صلى الله عليه و آله و سلم را به چشم حقارت نظر مى كنند و امورى چند نسبت بخود ميدهند كه ، هيچ پيغمبرى و وصى آن نكرده و حال آنكه ايشان را نه مرتبه اى است از علم و نه مايه اى است از عمل ، هيچ ندانسته اند بجز كلماتى و اصطلاحى چند كه آنها را دام خود قرار داده اند و جمعى از اهل دنيا را به آن دام كشيده اند مال ايشان را مى خورند و دين ايشان را بر باد ميدهند.
((فهو لحلوائهم هاضم و لدينهم خاطم )): از آنچه ادعا كنند بيخبر و از درگاه اقدس الهى از همه كس دورترند.
و جماعتى ديگر هستند كه ايشان را ملامتيه مى نامند؛ اعمال قبيحه را مرتكب مى گردند، و افعال شنيعه را بجا مى آورند و چنان نپندارند كه اين موجب رفع اخلاق ذميمه و كاسر هوا و هوس نفس خبيثه است و حال آنكه خود اين افعال در شريعت مقدسه مذموم و مرتكب آنها معاقب () و ملوم () است .
و بدان كه اهل غرور و غفلت بسيار و طوايف مغرورين بيشمارند و تعداد آنها بطريق اجمال از اين قرار است : اول طايفه كفار و صاحبان مذاهب فاسده كه مغرورند به شبهات واهيه ، دوم طايفه فرورفتگان بشهوات دنيويه از اهل فسق و معاصى و مانند كسانى كه غرور ايشان به آن است كه لذات دنيويه را يقينى و لذات اخرويه را احتمالى دانند. و به اين سبب يقينى را بر احتمالى مقدم دارند، و مانند كسانى كه شيطان ايشان را به خدا مغرور كرده كه دنيا فى الجمله به ايشان روى آورده پس نعمت هاى خدا را ملاحظه نمايند، و فقرا و مساكين مؤ منان را نيز در نظر آرند، پس خيال كنند كه خدا را با آنها لطف و مرحمتى است كه با فقرا نيست ، و آخرت را نيز به دنيا قياس كنند پس باد نخوت و عجب و غرور در كله آنها ظهور كند مشتغل شوند به مال و نعمت و متفنن بجاه و ثروت سخن نگويند الا بسفاهت ، و نظر نكنند الا بكراهت ، علماء را بگدائى منسوب كنند، و فقراء را به بى سر و پائى معيوب گردانند و بعلت مالى كه دارند و بعزت جاهى كه پندارند برتر از همه نشينند، و خود را بهتر از همه ببينند، بيخبر از قول حكماء كه گفته اند هر كه به طاعت از ديگران كم است ، و به نعمت بيش به صورت توانگر است ، و بمعنى درويش ، و چه خوش آمد مرا در اين مقام كلام شيخ سعدى : ((توانگر فاسق كلوخ زراندود است ، و درويش صالح شاهد خاك آلوده ، اين دلق موسى است مرقع ، و آن ريش فرعون است مرصع .))
ششم طايفه اهل تصوفند و مغرورين ايشان از هر طايفه بيشتر است جمعى قلندرانند كه صاحبان بوق و شاخند و به آنها مغرورند و آنها ارذل ناس و اذل مردمند. و گروهى ديگر خود را به هياءت صوفيان ساخته ، لباس پشمينه در بر كرده و بعضى از كردارهاى ايشان را بر خود بسته سر به گريبان كشند و صداى خود را نازك كنند و نفسهاى بزرگ سر دهند. گاهى سرى مى جنبانند و زمانى دست بر دست ميزنند و آهى ميكشند و بسا باشد از اين تجاوز نموده به رقص مى آيند. و شهيق و نهيق () مى كشند و ذكرها اختراع مى نمايند و غير اينها از حركات قبيحه ديگر مرتكب ميشوند تا بندگان خدا را صيد كنند، و گاه باشد كه كلامى از توحيد حقتعالى يا شعرى كه متضمن عشق و محبت باشد بشنوند خود را بزمين اندازند و كف بر لب آورند و معذالك ايشان را از حقيقت توحيد و سر محبت مطلقا اطلاعى نيست .
((فهو لحلوائهم هاضم و لدينهم خاطم )): از آنچه ادعا كنند بيخبر و از درگاه اقدس الهى از همه كس دورترند.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 22:20 توسط سید محمد
|
(خدایا...... غیر از تو کسی ندارم)