حکایت جماعتی که به عیب یکدیگر دانا بودند و به عیب خود نابینا
چار هندو در یکی مسجد شدند
بهر طاعت راکع و ساجد شدند
هر یکی بر نیتی تکبیر کرد
در نماز آمد بمسکینی و درد
مؤذن آمد از یکی لفظی بجست
کای مؤذن بانگ کردی وقت هست
گفت آن هندوی دیگر از نیاز
هی سخن گفتی و باطل شد نماز
آن سیم گفت آن دوم را ای عمو
چه زنی طعنه برو خود را بگو
آن چهارم گفت حمد الله که من
در نیفتادم بچه چون آن سه تن
پس نماز هر چهاران شد تباه
عیبگویان بیشتر گم کرده راه
مثنوی معنوی/دفتر دوم/بخش۸۵
+ نوشته شده در شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹ ساعت 9:55 توسط سید محمد
|
(خدایا...... غیر از تو کسی ندارم)